خرید بک لینک
چهارشنبه. زنگ اول عربی. مجبور بودیم بریم بشینیم سرش. اجراها ساعت 15:30 شروع میشدن تازه. من و نیلوفر که همیشه اون عقبیم. ولی این بار انگار عقب تر بودیم :)) ینی انگار کلا از کلاس جدا بودیم. کل زنگ داشتیم حرف می زدیم. :)) زنگ دوم. زیست. خب. منطقیه که با

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

زیاد شده فکر کنم به اون یه دونه تست ریاضی که حلش نکردم و یه جورایی سوالو دور زدم و جواب دادمش. هنوزم فکر میکنم اون ثانیههای آخر که من تازه متوجه شدم یه حجم زیادی از سوالای ریاضیم مونده و هول هولکی تونستم یه دونه تست بزنم سرنوشتسازترین بودن. حس م

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

زنگ که خورد رفتم دم کلاس مریم اینا که بهش بگم باید صبر کنه من نمازمو بخونم بعد بریم.قرار بود بریم فرهنگ. گفت زینب هم میاد. رفتم پایین. داشتم وضو میگرفتم مینا رو دیدم. نمازمو که خوندم گفتم میشه بریم بالا از صدیقه و نرگس هم خدافظی کنیم؟رفتیم دیدیم کلاس

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

نمیدونم کِی بود. زل زدهبودم بهش. نه خیلی طولانی. در حد چند ثانیه. چند ثانیه زل زدم بهش و فکر کردم: «ای کاش من جاش بودم.»

اتفاق کوچیکی بود. خیلی کوچیک.

ولی هر چقدرم کوچیک، امروز من به جاش بودم. در حد همون چند ثانیه.

اتفاقات کوچیک میتونن تا چند روز لبخند بیارن رو لب آدم.

جدیشون بگیرم؟

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

توی یک روز ممکنه چند تا اتفاق عجیب و بزرگ بیفته برا آدم؟

ترس از دست دادن آدما. یه بار روحی یه بار جسمی. دو تا آدم مهم که حتا به نبودنشون فکر هم نمیکنی.

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

میزان #همیشه_گرسنه بودن من رو از اون جایی می شه متوجه شد که کلی اتفاق خوب و بد و جالب و هیجان انگیز تو اردوی شیراز افتاده بود و من وقتی رسیدم خونه فقط ذوق اینو داشتم که راجع به وعده های غذاییمون به مامانم اطلاعات بدم!

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

دل آدما مثل یه کیسه ی پارچه ایه که دور تا دورش یه عالمه نخ پیچیده شده. سر هر کدوم از این نخا دست یه نفره. حالا تصور کنید اون آدم ازمون فاصله بگیره. نخ ه تو دستشه و دور می شه. نخ ه کشیده می شه. این جاست که حس می کنیم قلبمونو دارن فشار می دن. فشارش می

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:01

صفحه بندی